تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

پشت این پنجره یک نامعلوم. نگران من و توست

خب! آدمیزاد ِ دیگه یهو تصمیم می گیره بره یه جایی که به نظرش بهتره! دوستان می تونید در صورت تمایل وبلاگ جدیدمو لینک کنید!

از این به بعد در بلاگر می نویسم! منتظرتونم در:

 این چنینم من

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:21  توسط نیوشا  | 

امروز همه اینجا می گفتند که احمدی نژاد به طور قطع رئیس جمهور می شه! و اصلن بحثی هم نداره! آقای رئیس چنان با اطمینان از رئیس جمهور شدنش حرف می زنه که انگار خودِ نوسترآداموسه! الان من یه ترسی مثل خوره افتاده به جونم! (خب آدمیزاده دیگه تحت تاثیر قرار می گیره)

پ.ن:وای خدا جون ... این ۴ سال بس بود دیگه! من نمی خوام چهار سال دیگه از بهترین سالهای عمرمو توی مملکتی باشم که یکی مثل احمدی نژاد رئیس جمهورشه! می شه لطفا به خرِ مراد بگی دیگه بهش سواری نده؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:22  توسط نیوشا  | 

 اولن که هر چی من این جا می گم الزامن ارجاع نداره به یک یا چند آدم زنده ی حقیقی حاضر دومن که اگرم داشته باشه الزامن مصادیق اش وبلاگی و اینترنتی نیستن به جون مادرم!
کلن من اگه بخوام به کسی تیکه بندازم اون قدر واضح هست که اصن شکی پیش نیاد که منظور چیه و کیه همینا خلاصه، به جهت پیش گیری از نسبت دادن های بی جا!

و حالا اصل حرفم:

رابطه‌هاي يك‌طرفه را دوست ندارم. آن‌ها که طرف ديگرشان يا رابطه را نمي‌خواهد٬ يا به هر دليلي انرژي لازم را نمي‌گذارد. آن‌ها که مدام بايد بارشان را تنهايي به دوش بکشي. و وقتي خسته مي‌شوي کسي نباشد که نوازشت کند و بار را از دوشت بردارد. وظيفه‌ات است خب!
رابطه‌هاي بي‌حافظه را دوست ندارم. آن‌ها که هزاربار مسائل آزاردهنده درشان تکرار مي‌شود و تجربه نمي‌شود براي احتياط و پرهيز. که هزاربار آزرده مي‌شوي از فلان رفتار مشخص و طرف ديگر رابطه انگار نه انگار که مي‌داند اين را. که هزاربار سر آن مسئله ديالوگ مي‌شود و آش همان است و کاسه همان.
رابطه های بی بکگراندرا دوست ندارم. آن‌ها که هر دفعه بايد از نو ري‌استارت شوند. آن‌ها که صميميتي که درشان ايجاد مي‌شود٬ به محض خداحافظي تمام مي‌شود و در ديدار بعدي طوري باهات رفتار مي‌شود انگار غريبه‌اي. آن‌ها که هربار دوست را مي‌بيني٬ بايد هرچه زور داري بزني تا دوستي را از سر بگيري. دوباره جلب اعتماد و دوباره ايجاد صميميت.
رابطه‌هاي نامتجانس را دوست‌ ندارم. آن‌ها که با طرف ديگر رابطه اختلاف عميق شخصيتي يا فکري يا رفتاري داري. مدام بايد حواست جمع باشد که با هم برخورد نکنيد. در به‌ترين حالت٬ هم‌زيستي مسالمت‌آميز. به‌سختي مي‌شود که احساس دوست‌بودن و رها بودن (و خودت بودن) بکني. که بتوانيد بي آن‌که مواظب رفتارتان باشيد و گاهي خودتان را سانسور کنيد٬ هم‌ را آزار ندهيد.
رابطه‌ها ... رابطه‌هاي سخت و پيچيده‌ي انساني. از همه بدتر٬ رابطه‌هايي آزارم مي‌دهند که يکي از انواع بالا هستند اما به دليلي به‌شان وابسته‌ام. آزارم مي‌دهند و نمي‌توانم ترکشان کنم. شخصيت و احترام و احساساتم را جريحه‌دار مي‌کنند اما وابستگي‌ام بيش از آن است که بتوانم ازشان خارج شوم. ريشه‌شان عميق‌تر از آن است که بشود کندش. که به رابطه‌ي آدم با خانواده‌اش مي‌مانند : گاهي خوب و گاهي ويران‌گر٬ اما گريزناپذير.

بعد نوشت بی ربط: وبلاگ مال من (یعنی من فقط میرم توو قسمت مدیریت و ...) اونوقت یکی اومده واسه یکی دیگه نظر خصوصی گذاشته) دقیقا چه فکری پیش خودش کرده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:2  توسط نیوشا  | 

دیروز توی بحث کلاسی یه عده که من واقعا ازشون بعید می دونم می گفتن نباید رای داد باید انتخاباتو تحریم کرد!!! این طرزفکر عامیانه نمی دونم چه طور وارد ذهن دانشجوهای این مملکت که ادعای روشنفکریشون گوش عالمو کر کرده شده!

 دوستان محترمي که معتقدند اين يا آن فرقي ندارد٬ پيشنهاد مي‌کنم اگر بعد از زندگي در دوره رياست جمهوري خاتمي و احمدي‌نژاد هنوز هم اين تفکر را دارند حتما تشريف برده و يك عينك‌ ابتياع بفرمايند.

اگر در انتخابات شرکت کنيم مشروعيت نظام تاييد مي‌شود؟ اين تصور به‌وجود مي‌آيد که نظام و سرانش از محبوبيت مردمي برخوردارند؟ بسيار خوب٬ لطفا جواب اين سوال مرا بدهيد: فرض هم که در انتخابات شرکت نکرديم و مشروعيت نظام و سران و غيره کلن زير راديکال رفت٬ خوب٬ بعدش چه؟ بعدش با اين مشروعيت لکه‌دار شده‌ي ننگين چه مي‌خواهيم بکنيم؟ وضعمان را بهتر مي‌کند؟ از بدتر شدنش جلوگيري مي‌کند؟ به چه دردمان مي‌خورد اين حرکت انقلابي پرشور!؟
اين فقط نظر من است و شايد غلط باشد اما من به فرماليته بودن انتخابات و ازپيش تعيين شده بودن نتايج آن اعتقاد ندارم. نتيجه‌ي تحريم انتخابات هم قبلا به‌قدر کافي بيچاره‌مان کرده است. فکر مي‌کنم ننشستن و حرکتي کردن - حتي اگر حرکت کوچکي باشد و بدانم که به جايي نمي‌رسد- حداقلش اين فايده را دارد که بعدا به خودم نمي‌گويم کاري هرچند در ابعاد ميليمتري از من برمي‌آمد و من انجامش ندادم. يك برگ راي ناقابل ناچيز  به قول شما بي‌تاثير٬ تمام سهم من از دموکراسي ناموجود در کشورم است و تمام آن‌چه مي‌توانم انجام بدهم٬ و خيال ندارم از سهمم بگذرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:5  توسط نیوشا  | 

کم‌تر می‌شناسم آدمی را که به اندازه‌ي خودم، دوست داشتن و دوست داشته‌شدن برایش مهم باشد. که بتواند و بخواهد به غریبه‌ترین ها محبت کند برای بیرون ریختن موج احساسات عجیب و غریب و کنترل‌ناپذیرش. که حتا گاهی چشم ببندد که طرف مقابل کیست و چه جایی در زندگی‌اش دارد و فقط دوستش بدارد در آن لحظه و این را نشان دهد، از هم‌کار بداخلاق و عنق غریبه بگیر تا دخترک فال‌فروش گوشه‌ی خیابان. کم‌تر می‌شناسم آدمی را که مثل خودم محبت برایش به اندازه‌ي آب و غذای روزمره حیاتی باشد، که روزش اگر بدون کلامی مهربان و لمسی دوستانه و رفتاری محبت‌آمیز بگذرد جزو روزهای زندگی‌اش حساب نشود. کم‌تر دیده‌ام آدمی که مثل خودم دیوانه‌وار نیازمند و خواهان روابط انسانی باشد (نه الزامن عاشقانه، که انسانی و دوستانه و عاطفی) آن‌قدر که گاهی له‌له بزند که غریبه‌ای باشد و چند دقیقه حتا بدون هیچ‌ کلامی پیشش بنشیند. کسی که به‌اندازه‌ي خودم احساساتی-لمسی باشد و به‌قدر من دوستانش را لمس کند؛ دست در بازویشان بیندازد و در آغوششان بگیرد. نمی‌شناسم کسی که به اندازه‌ي خودم دیوانه‌ی دیدن و دیده‌شدن باشد، که پوستش برای لمس کردن و لمس شدن (نه جنسی، که حتا گاهی در حد نوازش گذرای یک ثانیه‌ای دست کسی) بسوزد، که عدم وجود روابط انسانی و احساسات به این وضوح در فیزیک‌اش منعکس شود و دست‌هایش از تنهایی یخ کنند و بلرزند، که دوری از آدم‌ها و احساسات‌شان این‌قدر، این‌قدر تخلیه‌ی توان و انرژی‌اش کند.


این چند روز از روزهای تلخ دوست نداشتن و دوست داشته نشدن‌ام بوده‌است، و حتی تایپ کردن با این تپش قلب نامنظم و دست‌های لرزان و منجمد و بدن لرزان سخت می‌نماید، چه برسد به تمرکز کردن و انجام کارهای عقب‌مانده‌ای که دو روز بیش‌تر برای انجام‌شان وقت ندارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط نیوشا  | 

يکي از آرزوهاي بزرگ زندگي من اين است که سرمربي تيم ملي کشورم شوم و هر روز با اين رويا مي‌خوابم و بلند مي‌شوم و مطمئن هستم روزي به اين افتخار بزرگ دست پيدا مي‌کنم.

افشین قطبی

به‌نقل از  چلچراغ
شماره‌ي 298، شنبه 25 خرداد 1387

جدا از اینکه کارشو بلده و یه حرفه ایه به تمام معناست، فوق العاده کاراکتر جذاب و دوست داشتنی یی هم داره. نمی دونم موفق می شه یا نه ولی حداقلش اینه که امیدو بهمون برگردونده و خودش هم به آرزوش رسیده! 

 با خوندن این یاداشت برای بار دوم ته دلم یه جورایی شد و بهم ثابت شد وقتی مطمئن باشی ... می شه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:18  توسط نیوشا  | 

خانم همکار اول صبحی پکر و داغون اومده نشسته پشت میزش:

- نیوشا؟

+هان؟

ـ چی کار کنم؟

+ چیو چی کار کنی؟

ـ دخترخاله های حمیدو می گم!

+ اِ مگه اومدن تهران؟ چه وقته اومدنه؟ حالا کی می خواد ازشون پذیرایی کنه؟

ـ خودش مرخصی گرفته مونده خونه!

+خوب دیگه دردت چیه؟

ـ مشکلم پذیرایی نبود که آخه الان حمید با دو تا دخترخاله هاش توو خونه تنهاست! قلبم داره مثه گنجیشک می زنه! (در همین لحظه از توی گوشیش عکسشونو نشونم می ده)

+ چه خوشگلو لوندم هستن(خباثت هم از راههای رسیدن به خداست)!

ـنه خیر!خیلی هم زشت و داغونن!

+ خر نشی این جفنگیاتتو بهش بگیا! خودتو سبک نکنیا! 

ـ فکر کردی! بزار پام برسه خونه!

+...

نکنید خواهر من، این جور دو دستی!  یه طوری که انگار شخص شخیص جرج کلونی  رو تور کردید دو دستی به نامزد! همسر! دوس پسراتون نچسبید، عین بادی گارد دائمن در حال محافظت و پاسداری از پارتنر محترم نباشید، تا یه خانومی کلن و خانوم مجردی جزئن یه کلمه با پارتنرتون حرف می زنه اخماتون تو هم نره و به خانومه چشم غره نرین و حلقه محافظتی تونو تنگ تر نکنین. زشته به خدا. از زشت بودن گذشته رقت آور هم هست. اندکی اعتماد به نفس باید... به خدا!

بعد نوشت: در راستای کامنت بمبو باید عرض کنم که آدمیزاده دیگه یه وقتایی یه غلطایی می کنه که اینجوری یه از خدا بی خبر که انشاء الله به تیر غیب گرفتار بشه! میادو رسواش می کنه! بله بنده خودم در سنین ۱۷ تا ۱۹ سالگی اینجور آدمی بودم! ولی خب دلیل نمی شه که اینجورآدمی مونده باشم که!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط نیوشا  | 

تا حالا به طرز بسیار احمقانه و ساده لوحانه ای فکر می کردم اگرچه کلن دنیا پر از آدم های بی شرف و بی خوده، ولی خوشبختانه من دوروبرم یه مشت آدم حسابی دارم. تا دلتون بخواد هم فخر این موضوع رو به این و اون فروختم که ده هه خودتون وارد روابط مریض می شین و با آدم های مساله دار معاشرت می کنین و زمینه رو برای آزار دیدن از بی شرفی آدم ها آماده می کنین.
جدیدن متوجه شدم که بله ...آدم های اطراف من هم یکی پس از دیگری دارن توزرد از آب در می آن و تا حالاش هم که این موضوع رو نفهمیدم به دلیل این بوده که موقعیتش پیش نیومده.

"بعدم که من قول می دم اگه یه وبلاگ خصوصی باز کنم که این چند خط چندخط های روزمره مو اون جا بنویسم، قیافه ی این جا دوباره بشه شکل این خانوم کت دامن پوشیده ها که فقط در مورد موضوعات مهم حرف می زنن و موهاشونم شینیونه حتا. نه مثل الان شکل این بچه پرحرف زبون درازها که دائم دارن آسمون ریسمون به هم می بافن.

هر چند خب واقعیت اینه که من همواره خودم رو در گروه دوم احساس کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:38  توسط نیوشا  | 

نوزده سال ز عمرم همه بر باد شدي

حاصل عمر مرا بين كه چو فرهاد شدي

 بهر فرهاد چو شيريني شيرين باشد

زچه رو، با تو چو ياري نبود شاد شدي؟

 آنقدر رنگ و ريا ديدم از اين دوره ي غم

دلم از غصه همه، نغمه ي بيداد شدي

 شهر خفته ست به آغوش بسي ويراني

آخر اي دهر بگو ، بر چه تو بنياد شدي؟

 كس نياموخت ره پاكي و اخلاص و شرف

نه كسي بر صدد كوشش و امداد شدي

  نوزده سال بسي عمر دراز است بمير!

تا كه شايد تو بگور از ستم آزاد شدي

 (سي ام فروردين سال يك هزارو سيصد و هشتاد و چهار هجري شمسي)

داشتم دفتر شعر سالها پيشم رو نگاه مي كردم دقيقا چهار سال پيش توي چنين شبي و در چنين ساعاتي اين شعرو گفته بودم(هرچند درپيت)!( الان به خدا اینجور شعرایی نمی گما!یه کم راه افتادم)

به هر حال يادم نيست توي چه شرايط و حال روزي بودم ولي معلومه دلم حسابي پر بوده و حال درست و درموني هم نداشتم!

ولي دوباره خوندن ان شعر منو ياد اين جمله انداخت "چون مي گذرد، غمي نيست".

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:21  توسط نیوشا  | 

خیلی وقته که یاد گرفته‌ام که به رفتن آدم‌ها، به دیگر نبودن‌شان عادت کنم. از همان موقع‌ها تمرین کرده‌ام که زندگی‌ام را چنان پر کنم که جای آدم‌ها خالی نماند. یاد گرفته‌ام که نگاه پرحسرت به دور و برم نیندازم و آه نکشم و نگویم جای فلانی خالی. چون نیست. جای کسی خالی نیست. از نگاه صفر و یکی من،  هر کسی در هر لحظه همان جایی است که باید باشد. افسوسی در کار نیست.
تنها یک چیز است که منطق سر سخت من حریف‌اش نمی‌شود. به دیگر دوست نداشتن آدم‌ها عادت نمی‌کنم. یاد نگرفته‌ام، یاد هم نخواهم گرفت…

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:58  توسط نیوشا  | 

اگر می بینین که چند وقته آمار اینجا به طرز چشم گیری رفته بالا و در حد خبرگزاری فارس بازدید داره فکر نکنین که واقعا ۴۰۰تا خواننده ی پر و پا قرص دارم ... نه... اینجا خیلی خواننده داشته باشه...ممممممم ....بین۱۰ تا ۱۵ نفر می شه!  بازدید روزانه اش هم به زور به ۴۰ تا در روز می رسید!

یه ادم بی کار روانی هست که مدام این جا رو "ری فرش" می کنه!

خواستم از همین تریبون اعلام کنم که اتفاقا حالم هم ازش بهم می خوره!

                                                                            با تشکر

                                                                          صاب وبلاگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:34  توسط نیوشا  | 

يعنی رسمن يکی از بزرگ‌ترين شانس‌های زندگی من، همانا معتاد نشدن‌ام بوده بی‌شک. بس‌که آدمِ تَرک کردن نيستم من. نه که نتوانم‌ها، نه. بس‌که به هيچ قيمتی حاضر نيستم لذت‌های چشيده‌ام را بگذارم کنار، بی‌خيالِ دوباره چشيدن‌شان شوم، دوباره تن‌دادن بهشان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:53  توسط نیوشا  | 

یه حسی اون ته تهای دلم  داره تکون می‌خوره.. يه حسی که خوبه،  آرومه.. و من دلم نمی‌خواد تموم شه.. دلم نمی‌خواد نداشته باشمش.. دلم نمی‌خواد فک کنم که ممکنه يه روزی نباشه ديگه.. همين حالا که هست خوبمه.. همين يه خورده که هست... خوبه ...

می شه لطفا کسی اعتراضی نداشته باشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:40  توسط نیوشا  | 

دیشب به این امید خوابیدم که صبح بفهمم همه چیز خواب بوده!

حالا بیدارم و همه چیز حقیقت داشته! می دانم!

هی... این دانستن‌ها گاهی خیلی سنگین‌اند.

گاهی آدم دلش می‌خواهد نداند اصلن.

‌می‌خواهد بیست و سه ساله باشد، با یک عالمه امید الکی پلکی، با یک عالمه سرخوشی و شیفته‌گی.

می‌خواهد ندانسته، دل داده بر باد، بر هر چه باداباد، دوست بدارد فقط.

می‌خواهد وا بدهد، سر بگذارد روی سینه‌ای، و دنیا آخر شود.

...

و نترسد که دوست داشتن‌اش طوفان باشد

و نداند، و نترسد که همین باد تند سرخوش‌، چه می‌خورد به سنگ، چه آرام می‌گیرد یک وقتی.

چه ساکن می‌شود همه چیز، و چه اندوهی، چه ملالی.

و گمان کند ابدیتی هست، همیشه‌ای.

...

هی... این دانستن‌ها را من گاهی، هیچ نمی‌خواهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:29  توسط نیوشا  |